تبليغاتX
از ایران به سوی نیوبرانزویک
از ایران به سوی نیوبرانزویک

شرح حالی از مراحل مهاجرت به کانادا

سلام

ما در ایران هستیم ... کشوری که با گوشت و خونمان احساسش می کنیم و دوستش داریم ، همه جوره این خاک بی نظیر رو دوست داریم با هر ایراد و خوبی که داره ما این سرزمین مادری رو دوست داریم بهش افتخار می کنیم و با تمام معایب و با تمام ضعف ها هر زمانی که ببینیم باید مقابل کسی متحد باشیم تا سرحد مرگ خودمون رو با هم یکصدا می بینیم و جلوی همه چیز می ایستیم و این حس ناسیونالیستی ما در همه این کره خاکی هم دست از سر ما برنمی داره و کافیه کسی این خاک رو مورد تمسخر و ... قرار بده و اونجاست که قص علی هذا .

من به تمام عقیده ه و نظرات آدمهای این سرزمین احترام قائل هستم برای تمام تفکراتشان حال چه درست و چه غلط و این باور در من وجود دارد که هر کسی که در خاک ایران نفس می کشد به دنبال شرایطی برای بهتر زیستن است و حال این شخص جزء کسانی باشد که ملزم به ادامه زندگی در این سرزمین است و یا اینکه آنکس که شرایطی برای خود مهیا می کند تا نوعی دیگر زندگی کند و حتی آن جوان پاک که در حالی که می توانست انتخابهای دیگری هم داشته باشد اما با فدا کردن جان خود به عنوان شهید ؛ جنگید و کشته شد هم شاید به زندگی بهتر فکر می کرد و در تمام لحظاتی که داشت آرمانشهری برای خود می ساخت و رزمش برای همین بود و به روان هر شخصی که اینگونه بود ، هست و خواهد بود باید درود فرستاد .

چرا که وظیفه انسانی ما ، اگر تمامی معارهای دیگر مانند دین ، مسلک و ... کنار بگذاریم ، رسیدن به کمال است و این کمال را خداوند در روشهائی که با شریعت همراه است به بشر هدیه کرده که این بشر ممتاز ترین وجه اش یک چیز است و آن انتخاب است .

انتخاب بهترین چیزی است که شما در یک جامعه می توانید داشته باشید و آن بسط داده می شود به زندگی شخص که آزادانه تر است یعنی مختارید که برای سرنوشت تصمیم خوب بگیرید یا بد و این جدا از قسمت است که انتخاب شرطی نیست و حتمیست .

حال اگر ما در این جامعه که شاید خیلی نکات بد و خوب دارد باشیم و نباشیم یک انتخاب شخصی است و تا بحال که کسی جلوی این موضوع را نگرفته و اگر ناملایمتی و یا ملایمتی هم به ما می رسد ، در درصد بالائی از خود ماست و شرایط محیطی و سیستمی نقش ضعیف تری نسبت به عمل ما خواهند داشت .

پس از هر هنجار و ناهنجاری ما به این نتیجه می رسیم که باید برای زندگی بهتر یکسری کارها کرد و این تفکر برای هر کسی فرق می کند و گاها کمتر به فکر مهاجرت می افتند و با عوض کردن پاره ای شرایط ، فضای مناسب تری برای خود مهیا می سازند و گاها هم کسانی برای زندگی بهتر خطر کرده و دست به کار بزرگی به نام مهاجرت می زنند و این کار بزرگ که این روزها شوخی شده عواقب شاید خطرناکی برای خیلی ها که چشم بسته دست به این کار زده اند داشته باشد .

شرایط سیاسی ، یک دروغ بزرگ و بهانه برای مهاجرت است .

از مهاجرانی که صرفا به خاطر آزادی و بادی به کله خوردن که به نظر نگارنده مسخره ترین نمونه کسب آزادی است بگذریم ، به دسته ای می رسیم که زیاد برایشان فرقی ندارد که کجا باشند چرا که آنقدر پول دارند که داشتن چند گذرنامه در جیب چیزی را برای کیفیت زندگیشان عوض نمی کند و مطمئنا کسانی هستند که با عوض شدن شرایط بدنبال مفری برای فرار هستند و اصل پدیده هجرت به طور کلی بی معنی است برای این دسته و می توان از این دسته آدمها زیاد دید همانند همان رئیس سابق بانک ملی که داشتن یک گذرنامه برای وی مهاجرت محسوب نمی شد بلکه بلیط برنده ای برای فرار بود و مامن خوبی که رفته رفته و رفته ...

دسته دیگری در صف مهاجران هستند که با داشتن شرایط ایده ال ، هوس قرار گرفتن در بطن خبری دوست و فامیل برایشان جذاب است و کلاس هجرت برایشان از خود هجرت پر اهمیت تر است و این دسته همان هائی هستند که پس از رفتن ، با گرفتن ایراد از زمین و آسمان مقصد ، با هزاران ادعا برمی گردند و دوباره ...

دسته دیگر افرادی هستند که همیشه ناراضی اند ... از همه چیز ...

تاکسی و راننده اش ، ترافیک ، قرار نگرفتن در جائی که فکر می کنند حقشان است ، خیابان و کوچه، جوی آب ، سخنگوی اخبار ، کارمند فلان اداره ، بازیکن فلان باشگاه ، مدیر عامل نظامی - ورزشی ، رئیس بدون مدرک ، آبدارچی لیسانس ، فیلترینگ و هزاران چیز دیگر روی اعصاب این دوستان است و بدنبال راهی برای دیگر ندیدن اینها هستند ... اما به چه قیمتی و چه بهائی ؟

دسته دیگر از فامیل و دوست گریزانند چرا که هر کاری که این ها می کنند در چشم آنهاست .

ماشین می خرند همسایه تب می کند ، خانه ای عوض می کنند فلانی کج می شود و این سیر زنجیر وار در زندگی این افراد بسیار بد و ناخوشایند است و درد اینها ملموس تر است و چاره ای هم نیست چرا که بعضی ها دست به خاک می برند طلا بر می دارند و این از خوب روزگار برای آنهاست و از بد ایام برای بقیه است و شاید مهاجرت این دسته ناخواسته باشد ولی حداقل هجرت راهی برای آرامش و دور ماندن از چشم زخم و زبان زخم های دیگران است ... گول نزنیم خودمان را ... تا بحال حتما دیده اید که کسی تا می بیند کسی مثلا یک ماشین مدل بالا دارد بجای تشویق گفته ببین پدر سوخته سر کدوم بدبختی رو کلاه گذاشته ....

دسته دیگر قشر معظم تحصیل کرده هستند که بسیاری از این افراد فکر می کنند که با این علمی که دارند و این رنجی که برای بدست آوردن این مدرک کشیده اند می بایست دیگر سختیها پایان یافته و مستقیم در سر جای خود ، پشت میز خود ، و در کمترین زمان در پست مدیریت خود بنشینند اما در سرزمین مادری افراد دیگر جای آنها را گرفته اند و سهمیه ها و فلان و بهمان دیگر جائی برای آنها باقی نگذاشته ... و بسیاری همه اش در تصور مهاجرتی هستند که بعد از پیاده شدن از طیاره شانس ، دوستان بیایند و ببرندشان در سر کار و خانه عروسکی تقدیمشان کنند و ...

اما زهی خیال باطل ....

عمیقا گفته مهاجری که بعد از دو ماه از کانادا برگشت رو درک می کنم ... کسی که بعد از چهار سال ول کردن زندگی در ایران و بدنبال مدرک گشتن و هزینه کردن بسیار و تلاش شبانه روزی برای یادگیری زبان و منت کشیدن هرباره اداره مهاجرت و سفارت و افیسر مصاحبه و ... رو تحمل کرد و بعد از این مدت ویزاش رو گرفت و با زن و بچه هجرت کرد و بعد از دو ماه برگشت و واقعا گفته جالبی داشت :

#مهاجرت به کانادا یک حماقت محض است # - البته بلا نسبت شما - که این نظر ایشان است

شاید این روش دولت کانادا باشد که ما از کشور کانادا یک شهر آرمانی در ذهن ساخته ایم ... شاید

شاید این ناز کردن برای ما این تصور ، حال چه غلط و چه درست ساخته است .

اما چیزی که مشهود است و غیر قابل انکار اینست که کانادا یک کشور سیستمیک است یعنی شما در یک سیستم مشخص و تعریف شده قرار می گیرید و شایسته گی و توانائی ، معیار ارتقاء شماست نه پول شما و نه رابطه ها ...

این مشخص است که نظم در لایه های این کشور هست چه در سیستم های آموزشی و امنیتی و چه در کوچه و خیابان و از حق هم نگذریم کشوری به این وسعت و این مقدار جمعیت ، خیلی هم نباید شلوغ باشد .

فرهنگ چند ملیتی هست اما همه خود را ملزم به اطاعت می دانند حال با هر فرهنگی که تا قبل از مهاجرت زیسته اند ... چیزی که در کشور ما با این سبقه فرهنگی و دانستن اینکه ملزم به اطاعت هستیم اما ناخودآگاه قانون گریزیم .

مهاجر ، از هر دسته ای که باشد ، در صف ارائه مدارک تا قبولی با دیگران هیچ تفاوتی نمی کند و آنقدر گیر ها رو پشت سر می ذاره که وقتی وارد کانادا می شه تصوراتش همه به هم می ریزه و این علت بازگشت عده کثیری از همراهان است .

در ابتدا محو زیبائی طبیعی به خاطر شرایظ آب و هوائی و مناظر خدادادی کشور کاناداست ...

باور بکنید دولت کانادا هیچ یک از این مناظر را بدست خود بوجود نیاورده ... نه چمنزار ها ، نه آبشار نیاگارا و نه درختان افرا را بلکه در حمایت و رسیدگی به آنها کوشیده ... کاری که ما در ایران کمتر دیده ایم کسی برای این موارد انجام دهد .

در وهله بعدی به این می رسد که زبانش به حد فاحشی افتضاح است و با اینکه زمین و زمان فریاد زده اند که زبان زبان زبان اما کو گوش شنوا .

در وهله بعد می بیند که تمام پولهایی که با مشقت بدست آورده بود به سرعت برق از دستش کم می شوند و اینجا فرق دلار و ریال مثل یک جیغ بنفش است .

و بالاخره کار که باید بجای اینکه ریال های دلار شده را خرج کرد ، دلار درآورد و دلار خرج کرد ... اما کو کار؟

به کسی که نه زبان ، نه سابقه و نه قابلیت انجام هر کاری دارد چه کسی کار می دهد و این شروع اینپروسس واقعی مهاجرت است .

یک لحظه به فکر می رود که ای بابا ، توی این کشور که خیلی چیز خاصی هم نیست من چکار می کنم؟

این همه استرس در قبولی مدارک و مصاحبه و مدیکال و ویزا .... این همه از کار و زندگی افتادن و این همه ....

برای چه چیزی بود ؟

برای همین شجاعت می کند و بر می گردد و به راحتی همه مزایای یک کشور را زیر سوال می برد .

دوستان ، آنوقت است که عاشق بوی دود تهران می شود ، عاشق که نه شیفته ترافیک پر هیجان می شود غافل از اینکه این افراد سرخوردگی خود را در امر مهاجرت با چنین چیزهائی پنهان می کنند .

دوستی بود که از مونترال بعد از سه ماه برگشت . با هم صحبت می کردیم و در حالی که سرخوردگی در چشمانش به وضوح اظهر من الشمس بود می گفت سه ماه در مونترال زندگی کرد و برای کار زرومه دادم .

پرسیدم برای چه کارهائی تقاضا کردی ؟ گفت فقط برای مدرک خودم گفتم برای کارهای دیگه حتی کارهای ابتدائی تا جا بیافتی و ... گفت : من رفتم که اونجا برم صندوق دار بشم ؟ نه من فقط توی رشته خودم می خواستم کار کنم !!!!! دیدم کار نیست برگشتم !!!!

شاید بخندید ولی این زبان حال خیلی هاست و خیلی ها پس از گذراندن هفت خان سفارت و اداره ایمیگریشن باورشان چیز دیگری جز این نیست .

باید برای خود هدفی مشخص کرد . کسی که در سرزمین مادری و با داشتن امکاناتی چون دانستن راه و چاه و سهولت داشتن زبان مادری نتواند چیزی شود ، در کانادا که هیچ در هیچ جای این گیتی هم نمی تواند کسی باشد ... بگذریم از استثنائات اما باور کنید قبل از هر اقدامی حداقل هدفی برای خود مشخص کنید تا همان هدف برای شما یک فصل الخطاب باشد و به خود بگوئید و تلقین کنید که هدف والائی دارید و برای رسیدن به آن تلاش کنید .

اگر باری بهر جهت برویم .... باری بی جهت برمی گردیم

شاد باشید ....


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:58 توسط علیرضا|

درخواست های اقامت دائم:

به دنبال تعطيلی قسمت ويزای سفارت کانادا در دمشق در ژانويه ٢٠١٢ ، مسؤوليت رسيدگی به پرونده های اقامت دائم از ايران به قسمت ويزای سفارت کانادا در آنکارا داده شد.

در اين مقطع زمانی ، ما قادر به پاسخگويی در مورد وضعيت پرونده ، زمان رسيدگی به پرونده ، تأييد رسيد مدارک ، تأييد انتقال پرونده و غيره نيستيم. لطفاً فقط در صورت تغيير تلفن تماس ، آدرس و يا ايميل خود ، يا در صورت تمايل به پس گرفتن درخواست ، يا در صورت تغيير نمايندة قانونی خود با ما با آدرس Ankara-im-enquiry@international.gc.caتماس بگيريد.

اطلاعات و دستور العمل های بيشتر در زمان رسيدگی به پروندة شما در اختيارتان قرار خواهد گرفت.

بهترين روش تماس با ما از طريق ايميل است. بنابراين ، ارائه آدرس ايميلی قابل اطمينان در فرم درخواستتان از شما و يا نمايندة شما الزامی است. چنان چه آدرس ايميلتان تغيير يافت ، لطفاً مراتب را بلافاطله به ما اطلاع دهيد. ما توصيه می کنيم مرتباً ايميل خود را بازديد نماييد تا مطمئن شويد که هر گونه تماسی از جانب ما را دريافت می نماييد.

ما از اهميت پرونده شما برايتان آگاهيم و نهايت تلاش خود را به کار می بنديم تا هر چه سريع تر به پرونده ها رسيدگی کنيم. از شکيبايي و همکاری شما سپاسگزاريم.

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:33 توسط علیرضا|
سفارت کانادا در تهران قسمت ویزا و مهاجرت خود را بست

http://www.canadainternational.gc.ca/iran/visas/index.aspx?lang=eng&menu_id=3&view=d


نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 20:47 توسط علیرضا|
سلام

روزهای اول تصمیم برای مهاجرت رو خوب به یاد دارم .

روزهای امید و تردید و شک و خیلی آیتم های مختلف دیگه که هم ما را رو به جلو هل می داد و هم کمی شک رو توی وجودمون احساس می کردیم ، و توی اون گیر و دار جور کردن مدارک ابتدائی برای تشکیل پرونده ، یک حرف از طرف یک از دوست کانادا نشین در من اثر جاودانه ای گذاشت که گفت : در کلیه مراحل جمع آوری مدارک و ارسال و مخصوصا راجع به کار و امور مالی ، سعی کن به دولت کانادا حقیقت رو بگی و با اونها صادق باشی ؛ چرا که در کانادا صداقت حرف اول رو می زنه و اگر خلاف اون ثابت بشه همه چیز تحت تاثیر قرار می گیره و به طوری که فکرش رو نمی کنی از جایگاه های مختلف اجتماعی و اعتباری نزول می کنی...

خب از اون به بعد و در هر مرحله ای هم سعی کردیم با اونها در نهایت صداقت باشیم و به لطف خدا ، شاید کار مهاجرتی ما طول کشیده باشه ولی از خودمون مطمئن هستیم که در حقیقت امور پرونده ما ، خدشه ای وارد نخواهد شد .

چند وقت پیش بود که خبری همه رو متعجب کرد و دهان ها رو تا سر حد ممکن باز گذاشت و اون خبر ابطال سیتیزن شیپی نزدیک به 5000 نفر بود ... بله درست خوندید ابطال سیتیزن شیپ .

واقعیت اینجاست که تمام کسانی که به هر طریق به کانادا مهاجرت می کنند ، در واقع آب از سرشون نگذشته و تازه مورد تست قرار خواهند گرفت البته این هم یک نکته دارد و آن اینکه تمامی این 5000 نفر پس از وارد شدن به کانادا و شروع زندگی در مقطعی خلاف آنچه در کانادا باید انجام می شد را حتی برای یک بار هم اگر انجام داده باشند ، دولت آن فرد را خاطی - دروغ گو و ... لحاظ کرده و دوباره پرونده را چک خواهد کرد نه تنها پرونده و امور جاری وی در کانادا ، بلکه کلیه مدارک مهاجرتی که قبلا داده است و همینطور چک امنیتی ...

و اگر مهاجر بخت برگشته که حال با هر زد و بند و سند سازی به کانادا رفته ، و با هزاران امید و آرزو در آنجا ماوا کرده ، با چشم آدمی به او نگاه خواهند کرد که انگار کلیه خلاف های دنیا را او کرده و حکم اخراج از سرزمین آرزوها را خواهد گرفت .

حتی شنیده شد که در بسیاری موارد کارت اقامت دائم ( پی آر کارت ) هم باطل شده و از حضور مهاجر در خاک کانادا جلوگیری کرده اند .

پس دوستان در راه مهاجرت ، صداقت را رعایت کنید حتی اگر در برخی مواقع به ضرر شما باشد چرا که اگر هم الان امکان این فراهم نشد که کار را ادامه دهید ، زمان که گذر کند ، امکان دیگری فراهم خواهد شد و این بسی بهتر و ارزنده تر از این است که کشوری حکم اخراج را برای کسی صادر کند و برای همیشه در حسرت بمانیم .

البته خود دولت کانادا در عمل به وعده ها و انجام امور در سر وقت هم خیلی صادق نبوده ...

برای مثال ابتدای مهاجرت ما در سایت رسمی گفته شده بود زمان آغاز تا پایان حدود 18 ماه اما الان وارد چهارمین سال می شویم و این برای خیلی از دوستان صدق می کند و این شاهکار دولت کانادا در حذف بسیاری پرونده مربوط به قبل از سال 2008 هم که جای خود را دارد .

و این نشان دهنده عدم ثبات و نوعی استعمار خاموش است .

استعماری که باید مدارک مختلف شایستگی را نشان بدهی و از فیلتر های امنیتی و پزشکی هم رد بشوی و هزاران آیتم دیگر ... آخر سر با هزاران منت بگویند بفرما.

به هر حال باید ساخت چرا که خودمان اینگونه می خواهیم ...

شاد باشید ...


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:18 توسط علیرضا|
بسیار ساده است. فقط ذهنت را برای چند روز تماشا کن و ببین که چه چیز بیشترین انرژی تو را مصرف می کند: حسادت، شهوت، قدرت ... فقط آنچه را بیشترین انرژی تو را می گیرد تماشا کن. بدین ترتیب ویژگی اساسی خود را خواهی یافت و این دشمن شماره یک توست. چیزی که همیشه فکر می کردی دوست شماره یک توست.
این ویژگی برای کسی ممکن است طمع باشد، برای دیگری شاید خشم باشد و برای دیگری میل جنسی سرکوب شده، عقده ی حقارت یا عقده خود بزرگ بینی و... . مهم نیست که این ویژگی چه باشد. پیدا کردن آن یعنی نیمی از پیروزی و فقط خودت می توانی آن را پیدا کنی.
"گرجیف" برای یافتن آن روش های خودش را داشت. او مریدانش را وادار می کرد تا حد ممکن شراب بنوشند و سپس آنها تا نیمه شب همگی روی زمین دراز می شدند و آنگاه او می رفت و به هر کس گوش می داد که چه می گفت و این کار روزها ادامه داشت و آن وقت ویژگی اساسی هر یک راپیدا می کرد. زیرا این ویژگی اصلی از ناخودآگاه فرد بیرون می زد. این روش از روان کاوی آسان تر است زیرا روان کاوی سالها طول می کشد ده سال یا بیشتر حال آنکه گرجیف آن را ظرف سه یا چهار روز پیدا می کرد. گرجیف بزرگترین تحلیل گر روانی قرن بود. فقط ظرف سه یا چهار روز با وادار کردن مردم به نوشیدن شراب و ناهشیار کردنشان تا حد ممکن آنان رنگ های واقعی خویش را عیان می ساختند. مردی که هرگز عصبانی نشده، فریاد می کشد و خشمگین است و چیزها را پرت می کند و آماده است هر کسی را بکشد. انسان هرگز باورش نمی شود که این مرد آرام و نجیب بتواند چنین کارهایی بکند. او طی سه یا چهار روز متوالی این کار را تکرار می کرد. زمانی که این ویژگی اصلی مشخص شد، آن وقت گرجیف به او کاری می داد که انجام دهد.

فقط هفت روز در دفتر خاطرات روزانه ی خودت هر آنچه  را بیشترین زمان تو را می گیرد یاد داشت کن. در مورد چه چیزی بیش از همه خیال بافی می کنی. در کجاست که انرژی تو راحت تر و بیشتر به جریان می افتد. فقط با تماشا کردن این موضوع به مدت هفت روز و یاد داشت کردن آنها در دفترت می توانی ویژگی اساسی خود را پیدا کنی. و این یافتن، نیمی از پیروزی است. شناخت این دشمن به تو قدرت عظیمی می دهد. آنگاه بخش دوم بسیار ساده است. اینک از آن هشیار باش. وقتی که دشمن حمله می کند ، واکنش نشان نده. فقط تماشا کن. گویی که چیزی بر روی پرده نمایش حرکت می کند و ربطی به تو ندارد. اگر بتوانی وارسته و بدون تاثیر بمانی، ناگهان انرژی عظیمی رها می شود که در دشمن تو موجود بود. آن انرژی که همه روزه به آن دشمن می دادی. تو به آن آب و غذا می دادی. اگر کسی به آن اشاره می کرد ، تو عصبانی می شدی و به هر راه ممکن از آن محافظت می کردی.به روش های ممکن آن را توجیه می کردی. اینک فقط آن را تماشا کن. تمامی آن انرژی به سادگی تخلیه می شود. احساس تجدید حیات می کنی. تمامی وجودت ناگهان تازه می شود. آن وقت به سراغ دشمن شماره دو برو، دشمن شماره سه و ...

زیرا باید کار تمامشان را بسازی. روزی که هیچ دشمنی در ذهنت نداشته باشی، چنان وقار و زیبایی خواهی داشت و چنان انرژی عظیمی که همچون هزاران گل شکوفا می شود

شاد باشید ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:27 توسط علیرضا|
با سلام

این عید هم گذشت و به خاطره ها سپرده شد کما اینکه این عید برای ما کمی فرق داشت اما به هر حال گذشت .

بعد از پشت سر گذاشتن شب عیدی که من به هیچ وجه اینجوریش رو تجربه نکرده بودم به عید رسیدیم ...

از این نظر این شب عید و عید برای من متفاوت بود که امسال بعد از دوران تحصیل اولین سالی بود که بدون داشتن هیچ مشغله ای با ذهن آزاد فقط درگیر نوروز بودم .

شاید همه اش اینکه با خودت بگوئی که مدت زمان ماندنت کم است و مدام در گیر انجام آخرین ها باشی هم بی تاثیر در کیفیت این عید برای ما نبود .

آخرین سفر داخلی قبل از سفر مهاجرت ، آخرین عید نوروز ، آخرین دیدار ها ، آخرین خرید ، آخرین ....

اما این را کمی سخت می شود داشت که همه چیز در سر جای خودش باشد و زمان در اختیار هیچ کس هم نیست و به عقیده من تا زمان رسیدن به مقصد ، مهاجر هنوز دلهره یک اتفاق غیر معمول را دارد .

قبل از ایام نوروز به مادرم گفتم دعا کنید زودتر تکلیف ما روشن بشه و در جواب حرفی را شنیدم که آرامش عجیبی در درونم ایجاد کرد ... مادرم گفت ، می روید و بعد از چند وقت دعا می کنید برای دیدار زودتر بتونید بیائید ایران ... دعاها رو می ذارم برای اون روزها .

ما طبق روال اکثر عید ها ، امسال هم مهمان حضرت رضا در بارگاه با صفایش بودیم و در درجه اول دعا گو و در درجه دوم جای همه شما را خالی کردیم . مشهد شهری برای آرامش است کما اینکه نکات قابل توجه هم کم نبود نظیر اینکه بودند اقوامی که نزدیک به سه دهه از زندگی را گذرانده بودند و هنوز تعداد رفتن به پابوسی سلطان ایران را به سه بار نرسانده اند و بودند و هستند کسانی که نام مسلمانی را یدک می کشند و هنوز از جلوی حرم مطهر یکی از چراغ های راه درست انسانیت ، رد نشده اند ولی خب صفای حضرت رضا شامل هر کسی می شود و خب این هم درست نیست که حتما کسی که حرم می رود شامل لطف و یا قرب بهتری هست .

در مشهد بر خلاف دفعات پیش که حسابی شلوغ بود و خیابان ها پر ترافیک بودند ، این بار حسابی خلوت و آرام بود و حتی ترافیک به طور شگفت آوری روان بود و در بازار ها هم زیاد انبوه زائر دیده نمی شد .

اما این سفر در کنار فامیل برای ما بسیار خوشایند گذشت و در آخر هم از کسانی که شاید نتوانیم ببینیمشان خداحافظی ضمنی انجام دادیم و با همه مسائل ریز و درشت هم خداحافظی کردیم .

مهاجرت یک مسئله اش خیلی خوب است و آن این است که گذشت نسبت به خیلی از مسائل و اطرافیان زیاد می شود و این مهربانی و همدلی را به ارمغان می آورد مثلا رفتار نادرست و یا حرف نادرست اطرافیان را ندیده و نشنیده میگیری چرا؟ چون بودنت در کنار آنها ممکن است بسیار کوتاه باشد و به زعم همین کوتاهی در کنار دیگران همه زخم زبانها و متلک ها و آرزوهای موفقیت های الکی می شود چیزهائی که باید از سرت بیرون کنی تا خاطره بدی از کسی برایت باقی نماند .

اگر همه مردم هم همینطور باشند و همه به روز رفتن به سوی حق را ملاک یک مهاجرت قرار دهیم که معلوم هم نیست فاصله ما با آن یک لحظه باشد و یا یکصد سال ، چه خوب می شد و همه از همه چیز بدی که داشتیم و مواجه شدن با مسائل ریز و درشت را کنار می گذاشتیم و گذشت در رگ های زندگی مان جان می گرفت و زیباتر می شد نگاهی که به زندگی داریم .

ما همه مهاجریم و باید به فکر مهاجرت اصلی - زیاد - باشیم .

سال 91 سال خوبی خواهد بود به امید خداوند بزرگ ... و خب خبری هم که در مورد مسائل مهاجرتی داشتیم این بود که پرونده کسانی که از طریق نیروی کار ماهر و قبل از فوریه 2008 تشکیل شده بود به کلی ابطال شده و مهاجر در صورت دوباره درخواست دادن باید واجد شرایط جدید من الجمله داشتن مدرک زبان باشد و من این را برای دوستان خبر بدی نمی دونم ، چرا که از بلاتکلیفی 3-4 ساله رها شدند .

سفارت کانادا در آنکارا هم برای پرونده های ارسالی از دمشق ، از اول مارچ شروع به فعالیت کرده واینکه افرادی مثل ما که مدیکال را دو ماه پیش ارسال کرده و منتظر خبر ویزا هستند چه موقع زمان دریافت ویزا می باشد ، هنوز خبری نیست اما در برخی وبلاگ ها دیدم افرادی از زمان مدیکال شش ماه هم گذرانده اند ولی هنوز ویزا دریافت نکرده اند و همین جا از همه کسانی که ویزا دریافت کرده اند خواهش می کنم اگر اطلاع دارند بگویند میانگین زمان انتظار برای دریافت ویزا چند وقت بوده و اگر کسی از آنکارا ویزا دریافت کرده اطلاع دهدتا ببینیم روند ارسال ویزا چگونه است؟

از همه دوستانی که عید را به ما تبریک گفتند بسیار ممنون هستم و برای همه سالی پر از سلامت ، سعادت و ثروت آرزومندم ...

شاد باشید ...


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:57 توسط علیرضا|

سال نو مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:48 توسط علیرضا|
سلام

واقعا نمی شود که اسفند در سرازیری باشد و اسم شب عید را مغازه ها یدک بکشند و مردم هم با تمام مشکلات ریز و درشت در تکاپو باشند و آنوقت دل به بازار و خرید نزد و از این حظ وصف ناپذیر گردش در این شبها بی نصیب ماند ...

چند شب پیش ما هم به همین رسم رفتیم تا در شهر تهران چرخی بزنیم و خریدکی بکنیم و واقعا یکی از بهترین چیزهای دنیا همین خرید است ... بله خرید جان آدم را به وجد می آورد و روح انسان را تازه می کند و اینکه می گویند دوای افسردگی ، خرید است ... چیز غریبی نیست .

در تهران مراکز تجاری زیادی هست و کلا از این بابت کم نیست جاهائی که بشود رفت و هم گشتی زد و هم خرید خوبی کرد و در این چند ساله هم برند ها هم پایشان به این بازار ها باز شده و زیاد شده اند .

از بازار معروف و بزرگ تهران که بگذریم ( اونجا رو دوست دارم تنها برم ) از غرب تهران که هایپر قرار گرفته تا شرق که کوه نور و ... هست ، تمامی آنها برای یک گشت و خرید جان می دهد اما هم به خاطر نزدیکی و هم به خاطر داشتن خاطره های خوب ، من همیشه مرکز خرید گلستان رو انتخاب می کنم که به نظر من و خانواده ام خیلی دلباز و با حال است .

وارد بازار گلستان شدیم و موج آدمها رو مشاهده کردیم که هر کسی معلوم بود که هدفش برنامه ای برای خرید شب عید بود و ما هم مثل بقیه وارد گود شدیم و کمااینکه دو هفته ای فاصله هست تا عید نوروز اما خداروشکر انگار کاسبی ها شروع شده و این حس خرید در مردم استارت خورده ...

چند روز پیش هم بدون ماشین راهی خیابان ها شدم و با تاکسی و اتوبوس خیابان ولیعصر رو گشتی زدم و به چند تا از دوستان و شرکتهای همکار سابقم سری زدم و خیابان جردن و پاساژ گلشهر که چند صباح پیش محل کارم بود را هم دیدم و انگار برای من یک حالت عاریه ای دارند این خیابانها ...

نمی دانم دچار چه حسی هستم اما برای من خوشایند است که می توانم نوعی دیگر زیستن و پرداختن به زندگی را هم تجربه کنم و اصلا دلهره خاصی در دلم نیست بلکه هر چه هست نور روشنی است که برای آینده خودم و خانواده ام می تابد و در این راه هر چه بتوانم تلاش می کنم که همانطور که در اینجا شاد هستم و بنده خوبی برای پروردگار ، بهای واقعی زندگی را هم در هر جای دیگر بپردازم و شادی را در همه جا برای خودم و خانواده ام به ارمغان بیاورم و تجربه کنم نه برای نوع دیگری از زیستن بلکه برای بهتر زیستن ...

همه چیز را در این مدتی که زود هم خواهد گذشت دوست دارم ملموس تجربه کنم تا جای خالی چیزی برایم باقی نماند که یاد فلان چیز و فلان کس کنم .

در این روزها با اقوام درجه یک ، دوست دارم بیشتر وقت بگذرانم و با آنها باشم و دوست ندارم هر چقدر هم که طولانی اما ندیدنشان برایم مشقت آور باشد چرا که همه می دانیم بهترین افراد هم برای با هم بودن یک حد و مرز مشخصی دارند یعنی حتی اگر زیاد در کنار پدر و مادر هم بمانید هم آنها و هم شما خسته خواهید شد و حتی آقایونی که مدت زیادی خانه نشین هستند ، معمولا خانمها زیاد راضی نیستند چرا که هر کس نیاز به اوقات تنهائی خاصی دارد.

به هر حال امیدوارم شما نیز تجربیات خوبی از شب های عید و خرید و پول خرج کردن داشته باشید.

همیشه شاد باشید ...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 16:54 توسط علیرضا|
بعضی سوختن ها جوری هستندكه توامروزميسوزی، اما فردا دردش را حس ميكنی...
داستان كيفيت زندگی و" رشد" آدمها در جاهايی كه "جهان سوم " ناميده ميشوند، مثل همين جور سوزش هاست.
از هردوره كه ميگذری، ميسوزی و در دوره بعد دردش را ميفهمی ...
شادی ها و دغدغه های كودكی ما :
در همان گوشه دنيا كه "جهان سوم "ناميده ميشود، شادی های كودكی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه يك

شادی كودكيمان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم...
يا بگرديم و چرخ دوچرخه ای پيدا كنيم و با چوبی آن را برانيم...
توپ پلاستيكی دو لایه داشته باشيم و با آجر، دروازه درست كنيم و دركوچه های خاكی که الان آسفالت شده اند فوتبال بازی كنيم...
اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...
اينكه نكند موشكی يا بمبی، فردا صبح را از تقويم زندگی ات خط بزند ... 
اينكه نكند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند.
از ديفتری و وبا و آبله و ... ميترسيديم

مدرسه، دغدغه ما بود...

خودكار بين انگشتان دستمان و تكليفهای حجيم عيد ...

يا كتابهايي كه پنجاه سال بود یارو سر کوچه در آنها آب انارمیداد یا باقالی و یا لبو ...

شادی ها و دغدغه های نوجواني ما :

دوره اي كه ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...

در اين دوره، شاديهايمان جنس " ممنوعی" داشتند ...

اينكه موقتی عاشق شوی... دوست داشتن را امتحان كنی... اينكه لبت را با لبيی آشنا كنی.... اما همه اين شادی ها را در ذهنمان برگزار ميكرديم... در خيالمان عاشق ميشدیم...همخوابه ميشدیم...ميبوسيدیم....

كلا زندگي يك نفره ای داشتیم با فكری دو نفره .... اين ميشد كه ياد بگيريم "جهان سومی" شادي كنيم.

در عوض دغدغه هايمان بازهم جدی بودند ، اينكه از امروز كه 15 سال داری، بايد مثل يك مرتاض روی كتابهای ميخی مدرسه ات دراز بكشی و تا بيست و چهار سالگی همانجا بمانی.....

بترسی از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه ای " ، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كنند و این نهایت مسخره گی بود و ...

و تو فقط سه ساعت برای همه اينها فرصت داری و این در عین عجیب بودن احمقانه است .

شادی ها و دغدغه های جوانی ما:

شادی ها كمرنگ تر ميشود و دغدغه ها پررنگ تر... شايد هم اين باشد كه شادی هايت هم، شكل دغدغه به خودشان ميگيرند.

مثلا شادی تو اين است كه روزی خانه و ماشين بخری ... اما رسيدن به اين شادی ها برايت دغدغه ميشود.... رسيدن به آنها برای تو هدف ميشود... هدفی كه حتما بايد "جهان سومي" باشی كه آنرا داشته باشی ... و هيج جای دنیا برای كسی هدف نيستند...

بعضی از شادی هايت غير انسانی میشود ، با پول شهوتت را مي‌خری... با گردی سفيد مست ميشوی نه با شراب... با دود دغدغه هايت را كمرنگ‌تر ميكنی و غبار آلود...

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقياس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی ميشود... اينكه در سال چند بار لبخند ميزنی.... در روز چند بار گريه ميكنی... راهی كه تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سوميست .....

دراين دنيای عجيب، ديدن دست برهنه يك زن هم ميتواند براحتی تو را خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد.... در اين دنيا "سلام " به غريبه و بی دليل خندیدن ، نشانه ديوانگيست... لبخند بی جاي زن هم دليل فاحشگی اوست !!!

در اين جهان سوم ، كسي را نداری كه به تو بگوید بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند... اينكه آينده خوب را خودت بايد رقم بزنی و كسی قرار نيست برای اين كار به تو كمك بكند.

اينكه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ... گاهی فكر ميكنی که به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت كنی تا از جهان سومی بودن رها شوی،  اما ميفهمی كه با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبينی، خدا و معيارهايت هم با تو سفر ميكنند.

گاهی ميمانی كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين ميكند يا اينكه "تو" جهان سوم را درست ميكنی؟


به هر حال شاد باشید ...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 13:45 توسط علیرضا|
سلام

راستش دوست دارم زیاد بنویسم از این روزها و ایامی که در گذر است اما گاها ترمز این افکار کشیده می شود و با خودم کلنجار می روم که ای بابا تا حالا که این دندان روی جگر آرام گرفته ، از این به بعد هم دندان را همان جای قبلی بگذار اما ...

این روزها روزهایی است که جایزه را دارند به جدائی می دهند و همه برای جدائی دست می زنند و در این مرز و بوم هم انگار نه انگار ...کاش مثل فلان ورزشکار که مدال می آورد برای این جدائی هم یک سوتی ... دستی .... پیامی .. چیزی می فرستادیم ولی خب نشد و خبری هم فعلا نیست اما من با غرور به این هموطن عزیزم - اصغر فرهادی - برای ساختن شاهکارش و نیز دریافت جایزه های شاهکار تبریک می گویم و امیدوارم بهتر بتوانیم خودمان را در دنیا نشان دهیم .

از فیلم که بگذریم این روزها برای رفتنی ها هم هورا می کشند و از این ور و آنور که صدای دریافت خبری از پیشرفت پرونده ای را می شنویم ، صدای هورا بلند می شود و این جدائی از وطن نیز انگار شده یک رویا...

شاید آنقدر ها هم که فکر می کنیم نه آنطرف خبری باشد و نه اینطرف غیر قابل تحمل اما بهرحال ما مردمانی هستیم که در عین جو گیری در پی مد هم هستیم و فعلا هم مد شده رفتن ...

نمی دانم ولی از هر دری که با اهالی آنطرف صحبت می کنم دم از ناملایمتی دارند و همه آنها به نوعی پشیمان و خداوند شاهد است که چه دلهره ای دارم این روزها که دیگر فرصت ها از دست رفته اند و مابقی کارها باید انجام شود و احیانا یک شیر پاک خورده ای هم پیدا نمی شود که حرف درست را بزند و واقعیت را که هست را بدون هیچ چیزی بیان کند و خب شاید همان حس جو گیری است که دوستان می گویند ما که آمدیم ضرر هم کردیم و مالمان و زندگی به حراج رفت و آنها هم بیایند و خودشان حس کنند و دندشان هم نرم ...

اما یک چیز هست که نگاه ما را کمی متمایل به نوری می کند که در افق هدفهایمان می بینیم که این نور هر روز برای من روشن تر و روشن تر می شود و این است فرق آنهائی که می روند و تاریکی را بغل می کنند و آنهائی که به سوی نور در حرکتند .

بله دوستان ، همه این دلهره ها طبیعی است و برای داشتن چیزی باید چیز دیگری را فدا کرد و در این راه هم به زوزه هائی که از اطراف شنیده می شود نباید گوش داد که مطمئنا دست و پای آدم را سست می کند .

چقدر جالب شده و حتما دیده اید که وبلاگهای زیادی دیگر بروز نمی شوند و دوستان زحمت نمی کشند جواب کامنت ها را بدهند و این جور کارها انگار برای قبل از پروسه مهاجرتیشان بوده و خب خدا رو شکر چیزی که زیاد است مهاجر و دست به قلم که اگر آن یکی رفت به راحتی جایگزین دیگری خواهد داشت ولی چیزی که ذهن من را به سختی درگیر کرده و حتما بعد از رفتن به آن می پردازم این است که چرا حدود 70 درصد از دوستان مهاجر که وبلاگهای مفیدی هم داشته اند دیگر نمی نویسند؟

امیدوارم همه به آنچه مشیتشان است برسند و موفق باشند

شاد باشید ...

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:59 توسط علیرضا|


كد قالب جدید قالب های پیچك